وبلاگ جدید

وبلاگ جدید

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢


خداحافظ






ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

خیام

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٤


« کفش جادویی »

پسر گف « بابا برام کفش جادویی می خری ». باباش با لبخند جواب داد « پسرم کفش جادویی که وجود نداره ».
پسر داد زد « نخیر هست. تو نمی خوای برام بخری ».
پدرش آروم گف « باشه فردا بریم بیرون اگه پیدا کردیم می خریم ».
یه جا دو جا سه جا... ده جا. پسرک دوست نداشت باور کنه کفش جادویی وجود نداره. ولی چاره ای نبود. پیدا نمی شد. پسر به یه جفت کفش معمولی رضایت داد ولی خیلی ناراحت بود.
شب تو رختخوابش همش گریه می کرد. مامانش اونو نوازش می کرد و می گف « پسرم کفش جادویی که وجود نداره. ببین! همین کفشا چقده قشنگن. تازه چسبیم هستن ».
ولی نه اون کفشا و نه اون حرفا برا پسر کفش جادویی نمی شد. پسر تا صب گریه کرد. اونقد که تموم شد. اون تموم وجودشو گریه کرده بود. با تابش نور آفتاب همه ی اشکا از سراسر اطاق یه جا جم شدن.
مامان برا بیدار کردن پسرک به اطاقش اومد. اول نور شدیدی چشمشو زد. نزدیک تر اومد. پسرک تو رختخوابش نببود. اونجا فقط یه جفت کفش بود. کفشی که از بلورای کریستال درخشنده دُرُس شده بود. مامانش نگران شد.
صدایی مامانو به خودش آورد.
« مامان نگران نباش. من دنیایی که کفش جادویی نداشتو دوس نداشتم. ولی حالا دنیا یه جفت کفش جادویی داره ».

نوشته : آیتام در ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢۳


«چشمانی که بسته ماند»

پیرزن تنها در گوشه ای روی تکه مقوایی خوابیده بود. با لباس های ژنده و پاره اش. از سرما حسابی خودش را جمع کرده بود.
پسر و دختر جوانی بی تفاوت از کنارش رد شدند. پیرزن آهسته سرش را بلند کرد و نگاهی انداخت و بعد دوباره چشمانش را بست.
مرد میانسالی با لباس ورزشی در حالی که روی پنجه می دوید از کنارش رد شد.
پیرزن چشمانش را باز کرد و نگاهی به مرد کرد و بعد دوباره چشمانش را بست.
از شدت سرما خون در رگ ها یخ می زد. پیرزن سه روز بود که چیزی نخورده بود.
کودکی دست در دستان مادرش از آنجا می گذشت. این بار پیرزن هیچ حرکتی نکرد.
چشمان پیرزن بسته ماند.

نوشته : آیتام در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٠


« در و تنهایی »

من می نویسم چون اگر ننویسم خواهم مرد


« تنهایی » به «در» نگریست.این کار همیشگی اش بود.کار دیگری نمی توانست بکند.همه ی اطرافش فقط یک« در» بود. نه دیواری و نه چیز دیگری.
عقبش هیچ بود و این کنارش هیچ و آن کنارش هم هیچ . نه بالای سر چیزی و نه زیر پا.
فقط روبرویش یک« در» بود. دری که نه باز می شد و نه بسته .
نه نه اشتباه نکنید، دیوار نبود ،« در» بود ولی نه باز می شد و نه بسته.اصلن لولا نداشت.
« تنهایی » بود و «در».
« تنهایی » به «در» می نگریست. «در» هم شاید به « تنهایی » می نگریست. ملتمسانه تا شاید «تنهایی » بگشایدش.
« تنهایی » آرام و سر به زری به «در» می نگریست. بی هیچ هیجانی.
«در» در نا امیدی محض بود. می دانست نه گشوده خواهد شد و نه هیچ تغییری خواهد یافت. خود را نفرین می کرد و بر سرنوشت محتوم خویش می گریید.
«در» به بی کسی و « تنهایی » خویش می اندیشید و به « تنهایی » که با سکوتش او را به جان آورده بود. نه دیواری بود که به هم آغوشی با آن دلخوش باشد و نه سقفی و نه کفی.
« تنهایی » بود و خودش.«در» بود و « تنهایی ».
« تنهایی » به« در» نگریست...

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۸


«افاضات»

اَه اَه حالم از این زندگی به هم می خوره.از این کارای سبک. چت و وب و وبلاگ بازی. وبلاگ می نویسی که چی بشه؟
یه سری آدم خنک جمع شدن مثلن قراره از تجربیات شخصیشون بنویسن که چی بشه؟هان؟
خجالت نمی کشید. شما کارو زندگی ندارید که همتون تب کردید ااونم از نوع وبلاگی!
اصلن این که اروپاییا و آمریکاییا نمی ذارن ایرونیا برن اونجا به خاطر همین تب لعنتیه که می - گن علاج نداره. مثل وارد نکردن گوشت از انگلیس به خاطر جنون گاوی!
عجب روزگاریه ها!!
صب کنین فردا تو وبلاگم پته ی همتونو می ریزم رو آب تا دیگه از این لوس بازیا نکنین!!
بی جنبه ها برید بذارید به کارمون برسیم آخه، پهه!!!

نوشته : آیتام در ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٧


«از ماست که بر ماست یا دا ستان دماغ مغرور»

دماغ به چشم گفت:« دیگه از دستت خسته شدم.به من چه که تو ضعیفیو و کارتو درست انجام نمی دی.من چرا باید این تیکه آهن مسخررو تحمل کنم.این شیشه های بی مصرفو و ...» و عینکو انداخت به کناری.
چشم مثل فیلم فارسی ها داد زد«تو نباید این کارو بکنی ».اما دماغ توجهی نکرد.
بعد از مدتی صدایی به گوش رسید.
چشم نتونسته بود مانع روبروشو تشخیص بده و صورت صاحبش محکم خورده بود به تیر چراغ برق.
دماغ آش و لاش و خونین داشت ناله می کرد.

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٤


 

هومن عزیز تو قسمت پیام های دیگران(جمعه، 1 آذر) نوشته:« صاحبان حادثه ها آدم های خوشبختی هستند. ولی به همان اندازه که خوشبختند، معدودند!».

*****

این دعاگوی شیطان هم کفری شد و رفت:« الوداع...
جای گلایه و امثالهم نیست. چرا که طبیعت هر اتفاقی به سیر محتوم خویش پیش می رود و
چون نازکی خیال نابرده رنجان چاره ی الم نیست، همان به که مرگ یک بار و شیون هم یک بار!
مرده شوی این جماعت وبلاگ نویسان متعفن و بی عرضه را ببرد که وبلاگستان را هم مبدل به
همان چت روم های دوست دختر یابی ( یا بالعکس ) کرده اند و مهم ترین مطلبی که در موفق ترین
این وبلاگ ها می خوانی، عمل جراجی بینی یا برداشتن ابرو و یا خاراندن مقعد مبارک است!
حال، من و عمو ابلیس به کنار... ولی عجب بساط مزخزفی به راه افتاده! (...)
ما را به شر و شما را به سلامت... دیدار به قیامت ... دم در جهنم!
بدرود!!!».

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۱


 

یکی از نکات مثبت ما ایرونی ها اینه که عادت نداریم تو یه مرحله وایسیم و به قول معروف در جا بزنیم. بلکه معمولن تو اون مرحله می شینیم و گاهی هم دراز می کشیم یا حتی می خوابیم.خلاصه کلی آینده نگریم.
البته اشکالی هم نداره. این به خاطر همون پایه قوی شدنه!

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٠


« یاشاسین پهلوان »



شاهکار جدید هرکول دوست داشتنی با اون صورت همیشه مهربونش : بلند کردن سنگین ترین وزنه تاریخ وزنه برداری.

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٧


”آخرين تصاوير“

پسر مست چشمانش شده بود.آن نگاه ها.آن خنده ها. اما مي دانست كه نه آن نگاه ها مال اوست و نه آن خنده ها.
دوست نداشت آن تصاوير از ذهنش پاك شود.از گذر زمان می ترسيد.گذر بی رحم ثانيه ها و دقيقه ها و ساعت ها.
پسر زمان را نمی توانست نگه دارد.از دست رفتن آن تصاوير هم آزارش می داد و جانش را می خورد.پس ترجيح داد آن تصاوير آخرين تصاويری باشند كه بر ذهنش نقش بسته اند.

نوشته : آیتام در ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٥


 

مثل این که این وبلاگه تقلبی از کار در اومد!

محسن آزرم: «ديروز بعد از ظهر كه با دوست م نيما حسني نسب ( دستيار شوراي نويسندگان مجله ي فيلم ) حرف مي زدم فهميدم كه هوشنگ گلمكاني روح ش هم از اين وبلاگ خبر نداشته و بعد از يك تماس تلفني با جست و جو در اينترنت اين وبلاگ را ديده. همه ي مطالب اين وبلاگ هم قبلا چاپ شده اند و اصلا براي وبلاگ نوشته نشده اند.»(لینک از hoder)

نوشته : آیتام در ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٤


 


>
قسمت هایی از مصاحبه خوندنیه کاپوچینو با رضا قاسمی:
قاسمی: خوب من ذوحياتين نيستم که بتونم هم در هوا زندگی کنم و هم در آلودگی هوا!
***

در غرب، بزرگترين مشکل من اين بود که بتونم خودم باشم، يعنی وقتی خودمو مقايسه می کردم با يه غربی می ديدم من خيلی خودمو قايم می کنم. مثه اکثر ايرانی ها. يه روز تصميم گرفتم بزنم به سيم آخر و يادداشت های شخصيمو روی اينترنت بنويسم. گفتم يا بی آبرو می شم يا مشکلمو با خودم حل می کنم. حالا نمی دونم کدومش شده!
***
قبل از همه، اين وبلاگ ها خيلی چيزا در باره زن به من آموخت. خوندن نوشته های شخصی کمک می کنه که آدم مسير ذهنی زن ها رو بهتر بفهمه. می گم زنها چون در جامعه ما مشکلی برای فهم ذهن مردانه نيست. شايد برا زن ها باشه. اما برای مردا هميشه امکان نقب زدن به ذهن هم هست اما در مورد زن ها ما هميشه مجبور بوديم با حدس و گمان به يه چيزائی برسيم. البته نوشته های شخصی خوب متاسفانه تعدادشون کم هست. چون اين مهمه که کسی بتونه مسائل شخصيش رو خوب توضيح بده. و گرنه ممکنه همش بشه ناله.
***
توی راک من از سلين ديون خوشم مياد و مادونا. پاتريسيا کس. همينطور بعضی از کارهای مايکل جکسون. راستی می دونين که اين کارهای گروه پينک فلويد که شما اينقدر بهش علاقه دارين من 30 سال پيش خيلی گوش می دادم؟
***
من اگر امشب تصميم بگيرم حرکت کنم[ایران] سال ديگه می رسم. پس همين امشب راه می افتم که سال ديگه برسم!
***
و...

نوشته : آیتام در ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٤


”عابر و گربه“


گربه ی چاق و تنبل در ميان آشغال ها می پلكيد.عابری در حال عبور بود.
عابر باعث ترس گربه شد.گربه پا به فرار گذاشت.
ناگهان صداي ترمز ماشينی شنيده شد.
عابر به سمت صدا برگشت.
گربه مرده بود.
ماشين رفت.
عابر گريه می كرد.

نوشته : آیتام در ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۳


 

قلم بر روي كاغذ مي لغزيد.خط به خط حريص تر مي شد اما كم رمق تر.
صفحه پر شد.قلم آخرين ذرات وجودش را نثار كاغذ كرده بود.
كاغذ ماند لاي دفتر.قلم فرستاده شد توي سطل زباله.

نوشته : آیتام در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢


 

پسر اناری را دانه می کرد. می خواست بگوید « خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود » . اما نگفت.
فکر می کرد آب انار در چشمش خواهد پرید و باعث خنده مادرش خواهد شد.اما نشد.هیچ اتفاقی نیافتاد.
پسر تنها همه ی دانه های انار را یکی یکی خورد .

نوشته : آیتام در ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱


« یک ساعت هم گذشت»



در اوج خواستن بودم ولی باز هم آن نیروی نامرئی ملعون مانع ام شد. به همان دلیل ساده تنفرآور.
حالا دیگر نیست و من سعی می کنم فراموش کنم مثل همه ی دفعات پیش.
آن سکوت و آرامش و زیبایی کوتاه باز هم جایش را به آشوب و تاریکی همیشگی می دهد.
کاش ساکت نبود.کاش به سخن می آمد.فقط می توانم اشاره اش را به یاد بسپارم.
حالا من بی حس ِ ، بی حس ام.
یک ساعت هم گذشت.

نوشته : آیتام در ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۳٠


« برای همیشه »

پسر دختر را بوسید. دختر اول خجالت کشید و سرخ شد. بعد نگاهی به پسر کرد و آرام گونه هایش را بوسید. پسر فقط نگاه می کرد. دختر در حالی که به شدت خودش را کنترل می کرد تا گریه نکند رفت.
برای همیشه.

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢۸


 

وبلاگ هوشنگ گلمکانی-سردبیر ماهنامه فیلم- و همون یادداشت معروف «یادت هست؟».

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٧


« تو از اولش هم همینطوری بودی »

پیرزن در آینه نگاه کرد.سریع و با تنفر رویش را برگرداند و آینه را به گوشه ای انداخت. « خیلی عوض شدم ».
پیرمرد با پوزخند گفت: « تو از اولش هم همینطوری بودی ».
این گفت و گویی بود که بیش از ده سال و آن هم هر روز تکرار می شد ، با همه ی جزئیاتش.
پیرزن بلند شد. می دانست که حالا پیرمرد که مثل همیشه جای دواهایش را فراموش کرده شروع به غر زدن می کند. دیگر از این وضعیت به تنگ آمده بود.
« تو باز جای دواهای منو عوض کردی » .
پیر زن بی آن که حرفی بزند به آشپزخانه رفت . از قفسه ی بالای ظرفشویی پودری را در آورد و در آب حل کرد. بعد لیوان آب و قرص های پیرمرد را با خشم روی میز کنار دست پیر مرد که همیشه عینک و ذره بینش روی آن قرار داشت گذاشت.
سپس در سکوت به آشپزخانه برگشت و یک فنجان چای کمرنگ – همراه با چند عدد کشمش – نوشید.
در سکوت به اطاق برگشت.نگاهی به پیرمرد کرد. گوشی تلفن را برداشت.به زحمت شماره تلفنی را گرفت.
«الو، شوهرم مرده. لطفن یه آمبولانس بفرستید ».

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٧


 

بی حوصله و بی انگیزه.این سرودِ سردِ سیاهی است که شیطان را به شادی وا می دارد.
تلخ و تنها.در انتهای ظلمت و رخوت ، در تاریکیِ متعفن و منزجرکننده ، بی رویا و کور.
خسته، این چاه و این گرگ های درنده ... .
این حال من است.

نوشته : آیتام در ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٦


 

-Reason has always existed, but not always in a reasonable form.

Karl Marx


-Whatever is reasonable is true, and whatever is true is reasonable.

Georg W. Hegel

نوشته : آیتام در ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٥


 

صـبا بـه لطـف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بيابان تو داده اي ما را
شـکرفروش کـه عمرش دراز باد چرا
تفـقدي نـکـند طوطي شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گـل
کـه پرسشي نکني عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر
بـه بـند و دام نـگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حـبيب نـشيني و باده پيمايي
بـه ياد دار مـحـبان بادپيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
کـه وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافـظ
سرود زهره به رقص آورد مـسيحا را

نوشته : آیتام در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٤


 

خرس از گربه پرسید:«من چی کار کنم تو باهام دوست بشی؟». گربه گفت:« باید خودتو کوچولو کنی». خرس پرسید « چقدر؟». گربه گفت:«اونقدر که اندازه یه گربه بشی ! ».

***

برگ زردی به زمین افتاد. با بغض و عصبانیت و البته ملتمسانه نگاهی به درخت کرد. لحظاتی بعد عابری برگ رو زیر پاش له کرد.اما درخت خندید. حالا ریشه هاش چیزی برای تغذیه پیدا کرده بودن.

نوشته : آیتام در ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢۳


«من مرگ را سرودی کردم پر طبل تر از حیاط»*


«لعنت به جاده ها اگه باعث جدایین »**

سینما سپیده با اکران دوباره ی« مسافران» فرصتی رو برای دوستداران بهرام بیضایی ایجاد کرده تا بعد از سال ها نسخه کامل این فیلمو روی پرده ی نقره ای ببینن تا با دیدنش به یاد بیارن « چه طوری می شه یه آدم رویای آدم دیگه ای باشه » ، آدم هایی که « همه رویای هم دیگه هستن ».

« از مرگ حرف نزنید »

این داستان یک آینه نیست.داستان« صبر» و انتظاره.دستان سفر و « مسافران» و مرگی که در انتظار همه هست.

«اگه این باشه اون خوبه،اگه اونم باشه این خوبه!»

...

«ما میریم تهرن.فردا عروسی خواهرمه.ولی ما زنده نمی مونیم.ما هممون می میریم»

اینا رو مهتاب اول فیلم رو به دوربین می گه.اون اصلن نگران نیست،برای این که «چیزیو که بقیه یه عمر دنبالش می دون» تو چند ثانیه و « جابجا» قراره به دست بیاره.وقتی از سالن سینما بیرون میام « ما هممون می میریم » دائمن تو ذهنم تکرار می شه.

«...»

« مسافران » داستان اون شش صندلی خالی هم نیست. داستان آدم هاییه که مردن ولی « با مرگشون تموم نشدن » و « و خاطره هاشون تو ذهن ما ادامه داره».
« مسافران » داستان تقدیر تلخ اون زن روستایی هم نیست ، داستان مردمانیه که با واقعیتی عریون روبرو می شن.

... و در آخر« مسافران » اصلن داستان نیست ، بلکه روایتی واقعی از خود زندگیه که صبحی با مرگ شروع می شه و شبی با زندگی به پایان می رسه.
« من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد »***


*شعری از شاملو
**نوشته های داخل «» گفتگو هایی از فیلم هستن
***فروغ

نوشته : آیتام در ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢۱


 

- یکی از آثار بیماری این است که ما نادانی خویش را دانایی می شماریم و هنگامی که هیچ نمی دانیم در این گمانیم که همه چیز می دانیم و ...
- کسی که در دام خودخواهی گرفتار است درباره ی راستی و خوبی و زیبایی داوری نادرست می کند و همواره در این گمان است که باید خود را برتر از حقیقت بشمارد.مرد بزرگ کسی است که حقیقت را چه در رفتار خود و چه در کردار دیگران به مراتب بیشتر از خود و کسان و اموال خود دوست بدارد.



افلاطون ( قوانین)

نوشته : آیتام در ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٠


« روزی که خورشید رفت،روزی که خورشید مُرد.»

خورشید به زمین گفت من دیگه اشعه های طلاییمو به تو نمی دم،تو لیاقتشو نداری.من از اینجا میرم.
زمین غمگین گفت ولی اگه این کارو بکنی همه ی موجودات زنده که مهمون من هستن از بین می رن.ولی خورشید اینارو نشنید ،چون رفته بود.
بعد از 10000 هزار سال نوری خورشید به کهکشان خودش برگشت.نگاهی به زمین انداخت.زمین پیر و شکسته شده بود.همه چیز یخ زده بود و تمام موجودات مرده بودن.خورشید بی تفاوت فقط نگاه می کرد.
کم کم یخ جنازه ها آب شد و بوی تعفنشون همه ی کهکشانو پر کرد.خورشید دیگه نمی تونست نفس بکشه و به شدت سرفه می کرد.نفسشو تو سینه حبس کرد تا شاید راه فراری پیدا کنه.
اما راه فراری نبود.
خورشید هم مُرد.

نوشته : آیتام در ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٩


 

لحظه ها می میرن و من در پس مرگ اونها به مرگ می اندیشم.آه خدا! این ها عقربه های ساعتنن یا آلات قتاله.

نوشته : آیتام در ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٩


 

روی لباسم یه لکه بود.تو گفتی اَه اَه اَه پرنده اینجاتو اَخ کرده.ولی کاش پرنده اَخ کرده بود عزیزم!
من غذا خورده بودم و اون لکه های غذا بود!

نوشته : آیتام در ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱۸


 

LETTER FROM IRAN
TIME - 6 hours ago

How the "Great Satan" Became Just Great
Iranians want freedom, but until then American stuff is the next best thing
By AZADEH MOAVENI/TEHRAN

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٦


 


گر بر فلکم دست بدي چون يزدان

برداشتمي من اين فلک را ز ميان

از نو فلکي دگر چنان ساختـمي

کازاده بـکام دل رسيدي آسان

« خیام »

من تشنه ام.ای کاش معبرهای زندگی برای همه باز بود.به کام دل رسیدن هم غصه ای دیگر است و شاید قصه ای دیگر.
من که غصه هایم را با قصه هایم آمیختم و طراوت وجود را با شرارت اشتباه گرفتم و ماهی را ماه پنداشتم و آن نگونبخت جاندار را از سقف اطاقم آویزان کردم تا نور دهد ولی بو داد و من هم دوباره انداختمش در آب غافل از این که این بار ماه روی آب بود و پس شکست و بالا و پایین شد و آب هم فریاد زد که دوستم را زنده گرفتی و مرده تحویل دادی(ماهی را می گفت) و من هم فقط به این فکر می کردم که تا کی منتظر بمانم (اگر فریاد آب بگذارد) که دوباره ماه بیاید پایین و دوباره ....

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٦


 

درباره ی کلاغ سیاهی که پرید از دوات «ا ين هم تکه ای از گفتگوی او با يکی از دوستان، در مسنجر:
کلاغ سياه : کجا می شينی؟
ـ مهرشهر کرج
کلاغ سياه: اِ، من هم مدتی اونجا توی يک باغ مخفيانه زندگی می کردم. ما هفت نفر بوديم، من و شش تا سگ. اونا از راه آب می اومدن من از بالای ديوار.
اينهم تکه ای از طنز غريب او:
آهاي ملت ، يک کلاغ هميشه اين بالش از اون بالش مساوي تره !! »
****
در ریزش لحظات فرو می روم و در مرداب رویاهای خویش جان می دهم بی آن که نجات دهنده ای بیابم.
بجنب.حرکت کن . بیا . سهراب راست می گفت:« میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ ».
پس تو نجات دهنده ام باش.

نوشته : آیتام در ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٥


 

عشق چیز خوبی است، اگر وجود داشته باشد.
***********
برو بچه های مدیریت پرشین بلاگ امروز تو صفحه های ویژه کامپیوتر همشهری رخ نموده اند که از دست ندید.

نوشته : آیتام در ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٤


یادداشت هایی در میان جمعیت


... و من ترانه های دوستی خویش را با دشمن زمزمه می کنم
*******************
اشکال زندگی ام را می چینم.گویی اینجا چیزی کم است.شکلی که نیست.شکلی که تاکنون پیدا نشده است.شکلی که وجود ندارد.

نوشته : آیتام در ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱۳


 


آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگير تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...
-هوم، حالاها بايد صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خيال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اينجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همينقدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
بشنوید

نوشته : آیتام در ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱۳


« به یاد بچگی هام ،سرندی پیتی و شازده کوچولو »

با احترام به حمید رضا صدر

به یاد اونروزایی که تلویزیون فقط دو تا کانال داشت.ویدیو ممنوع بود و کم و هنوز هم ماهواره و اینترنت برای پر کردن ساعات خالی به وجود نیومده بودن.
اونروزایی که یه روز تموم صبر می کردیم تا اون پسر کوچولوهه قدم زنان بیاد و ...
***
بچه های امروزو نگاه می کنم.احساس می کنم اونا تو دنیایی متفاوت تر از ما در حال رشد هستن.قهرمان های نسل جدید حالا دی جی مون و پوکی مون هستن.این نسل با داستان اسباب بازی و شِرِک وجنگ های ستاره ای بزرگ می شه.
قهرمان های ما آروم تربودن.دشمناشون نه موجودات ماورای زمینی بلکه نهایتن سگ خشن همسایه بود که ممکن بود راکون دوست داشتنی و اذیت کنه که حتی همونا هم دوست داشتنی بودن.قهرمان های ما پسر شجاع و پدرش بودن.
ما باخانواده دکتر اِرنست بزرگ شدیم و یاد گرفتیم چطور تنها تو یه جزیره دووم بیاریم.چطور بدون کبریت آتیش روشن کنیم و بی ابزار خونه بسازیم.
توی بچه های مدرسه آلپ وقتی فرانکی و بدجنسی هاشو می دیدیم دلمون می خواست تا حالشو بگیریم!
توی حنا دختری در مزرعه زندگی آرام و ساده دختری با استعداد و می دیدیم و تو رویای اون زندگی روستایی می موندیم.وقتی هم خرس وحشی آرامششون و به هم می زد نگران می شدیم.
همین طور به حماقت های پلنگ صورتی و مورچه خوار و بازرس و گروهبان دودو می خندیدیم و دعواهای تام و جری رو دوست داشتیم مثل این که ما رو یاد دعوا با خواهر کوچیک ترمون می انداخت،لولک و بولک و کارای بچه گانشون هم.
وقتی هم که پیتر (پیتر بود؟) با بی توجهیش باعث شد که پای برادر کوچیک لوسین بشکنه به لوسین حق می دادیم که قهر کنه ولی بعد که لوسین با بد اخلاقی اسب چوبیو که پیتر مدت ها براش زحمت کشیده بود و شکوند دلمون برای پیتر می سوخت.ته دلمون هم امیدوار بودیم یه جوری اینا با هم آشتی کنن.
تو بی خانمان با تنهایی های پرین همراه می شدیم و استقامتشو تحسین می کردیم.آخر هم خوشحالیمون نه از این بود که به پول پله ای رسیده بود،از این بود که پیرمرد بداخلاقو به زندگی امیدوار کرد.
بعدترها قصه های مجید اولین سریال ایرانی بود که ما رو پای تلویزیون می شوند. نه این که قبلن نبود،ولی زبان علی کوچولومثل درون و برون ،کار و اندیشه ،هادی و هدا و... خیلی رسمی تر و مدرسه ای تر از اونی بود که بتونه مارو به خودش جذب کنه،مثل این که کتابای مدرسمون و مرور می کردیم پس اونا رو دوست نداشتیم.ولی مجید با فقر شرافتمندانه و خواسته های بچه گانش برامون شیرین بود.
سالی یه بار هم از قهرمان بازیهای رابین هود کیف می کردیم و تو کریسمس به خسیس بازی های اسکروت می خندیدیم.
همیشه خوب ها -هر چقدر هم که سختی می کشیدن -بر بدها پیروز می شدن و بدها هم یا از بین می رفتن و یا ادب می شدن،حتی اگه اون بده سگ آقای پتی بور بود!

نوشته : آیتام در ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٢


 

روزهای بدون وبلاگ،آروم ،معمولی وهمراه بااحساس این که چیزی کمه و دل تنگی برای نوشته هات،انگار بخشی از وجودتو جایی گم کردی یا این که کسی دیگر اونو ازت جدا کرده.
این چینی های کپی رایت نشناس ،آهنگر هم با این چشمای کوچولویِ نظر تنگشون،اَه اَه اَه.


**********************************************
سرویسای اینترنت ندا رایانه هم خیلی جالبه.پروکسی داره و پروکسیش حتی شامل سایت ابراهیم نبوی یا قسمت language tools گوگل هم می شه!!!!!

نوشته : آیتام در ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٢


 

تو کشور عجیبی زندگی می کنیم . واسه یه اتفاق ساده تو اختتامیه یه جشنواره ویا حرفای یه معلم شهرستانی غوغا به پا می شه و تظاهرات می شه و کفن پوشان قصد جون معلمو می کننو...که چی؟
به ساحت مقدس مذهب اهانت شده.یکی هم نیست بگه این چه جور ساحت مقدسیه که با حرفای یه معلم ساده دبیرستان تو یه شهرستان کوچیک یا با یه بوس این طوری لکه دار می شه و بعد غیرت مومنین به جوش می آد، ولی ...

نوشته : آیتام در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱


 

اولین بار دیمیتری مندلیف برای طبقه بندی ....

نوشته : آیتام در ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۳٠


«عقوبت»

تیک تاک ساعت مثل ناقوس بدبختی ،دل سکوت آزاردهنده رو می شکونه و بعد تو جان بی دفاعم نفوذ می کنه و مثل ریشه های یه درخت دورش می پیچه و فشار می ده و ذره ذره ترک بر می داره و می ریزه پایین.
من به روح متلاشی شده ام نگاه می کنم.دلم می خواد تیکه تیکه های وجودم و بسوزونم و خاکستر کنم و بسپارم به باد.اما مگه باد بی وفا از اینجا رد می شه. مگه اون هزارون پیغومی و که خواستم بسپارم بهش اومد و برد.
صداهای مبهمی از اطراف به گوش می رسه.
درختان سرد بی روح. تاریکی بی احساس و بی نور.
سمفونی یاس از همه جا به گوش می رسه.فریادهای تکراری و بی اثر که حالا واسه ی همه کوها آشناس.
گربه توی باغچه ی بی گل می لوله و دنبال خرخاکی ها می گرده و احساس تهوع آور زندگی منو به بازی گرفته.کسی نمی تونه روی قلب سنگی شب تیری به نشونه ی عشق نقاشی کنه.
پرده های بی شمار ،حجاب بین زیبایی و بودن شده و همه چیز برام طعم تلخ چای مونده رو داره.
نکبت،حتی زیر نور مستقیم آفتاب هم بی سایه است.
با گنداب نمی شه چیزیو شست و پاک کرد.
...و گرگ همه چیزو طعمه می بینه حتی اگه سیر باشه.

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٩


 

« آری
در مرگ آورترین لحظه ی انتظار
زندگی را در رویاهای خویش دنبال می کردم
در رویاها و در امیدهایم»

ا. بامداد

نوشته : آیتام در ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۸


 

می گن که دیکتاتورها احمق هستن.صدام یه رفراندوم نمایشی برگزار می کنه و بعد میگه صد در صد شرکت کنندگان (لابد با اجازه بزرگترها!) بهش بله گفتن !!!!!
من که باور کردم!!
****************
زخم هایی بر تن و زخم هایی بر روح.سوزش این یکی تسکین خواهد یافت و جایش هم.سوزش آن دیگری هم دیر یا زود تسکین خواهد می یابد ولی جایش را نمی دانم.
****************
بیهوده در شهر گشتی می زنیم.چهره های سرد و بی تفاوت را می بینیم.هر که سر در کار خود دارد .تنه زنان از میان جمعیت می گذریم و به فریب دادن یکدیگر مومنیم.

نوشته : آیتام در ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٧


 

حزن و اندوه بس است ،چون همواره تو را می خوانم
گویی من دور هستم ، یا این که تو غایبی
بی رغبت ، وصل را از تو طلب می کنم
در حالی که هیچ زاهدی را به اندازه خود ، خواهان تو ندیدم

«حلاج»

نوشته : آیتام در ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٦


«هذیان گویی های بیمار اطاق 70»

گفت می خوام دماغمو عمل کنم به من نگفت. چند نفر دیگه هم اونجا بودن ،به اونا گفت فکر کنم.ولی من تو دلم فکر می کردم عجب کار بی خودی. لازم نبود همین طوری هم خیلی خوب بودش،دلش خوش بود، احمقانه است آدم به خاطر حرف دیگران این طوری خودشو به دردسر بیاندازه.می خواست به زندگیش هیجان بده لابد.
بعد یه بار دیگه هم دیدمش ولی ازش نپرسیدم تصمیمش چی شد، یعنی وقت نشد،وقت نشد که نه اصلن برام مهم نبود.
ولی همون بار قبل یه چیز دیگه ای هم گفت ،این دفعه به خودم.گفت حیفه . چیزای دیگه ای هم گفت که یادم نمونده (شایدم مهم نبودن) . راست می گفت حیفه . خودمم می دونستم،ولی مثل این که یه چیزی جلومو گرفته باشه.تنبلی یا ضعف اراده.خودم دوست دارم بگم یه جور نیروی مرموز شیطانی . یه نیروی نفرت آور بازدارنده، . یه چیز جهنمی . یه چیزی که خیلی ... بده!
آخه چه جور توصیفش کنم؟هان؟
نمی دونم خیالِ یا بهونه،نمی دونم.
اینا رو نتونستم به خودش بگم .یعنی وقت نشد، وقت نشد که نه اصلن براش مهم نبود.همینطوری یه چیزی گفت،مثل حرفایی که به بقیه هم می گفت.اونم مثل بقیه بود مثل من که مثل بقیه ام.ولی «اون» با «اونا» نمی دونم چرا همشون مثل همن. یه جور دلخوشی به چیزای ظاهری به بهانه چیز اصلی که اصلن وجود نداره.نمی دونم گول می خورن یا خودشونو گول می زنن.
حالا هم همینجوری بیخود یاد اون شب افتادم.( دستشوییم گرفته.ربطی به اون شب نداره.ته دلم می سوخت چن لیوان آب خوردم.نمی دونم چن تا.5 تا،6تا...).
گفت تو آلمان زندگی می کنه.اونجا درس خونده. از قوانین مهاجرتشون می نالید.گفتم زبونشون به نظر خیلی خشن می آد . یادگیری اش باید سخت باشه.مرور زمان و... یاد گرفته بود بالاخره.
بعدشم گفت اونجا به شوخی(و شایدم جدی)می گن تا زبونو رو زبون نذاری زبان یاد نمی گیری.اول نفهمیدم چی گفت.بعد دو زاریم افتاد.خودش که تنها بود، یعنی زن داشته مثل این که ولی... .
(دستشوییم داره می ریزه.کار کوچیکه...،اینو بنویسم می رم حالا)
یکی مسخره کرد گفت زرد قناری!شایدم برا مسخره نگفت.بعضی موقع ها مسخره ها هم شیرینن.
چی می گم؟عجب خری ام ها! نه!؟


نوشته : آیتام در ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٥


 

چون حاصل آدمي در اين شورستان

جز خوردن غصه نيست تا کندن جان

خرم دل آنکه زين جهان زود برفت

و آسوده کسي که خود نيامد به جهان

خیام

نوشته : آیتام در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٤


«برای مامان خانومی و دلهره هایش»

زن گفت:« اگر مواظب نباشی چاق می شوی».
[مرد] که سعی می کرد ناراحتی اش را پنهان کند پاسخ داد«توی ناز و نعمت بودن حاصلش همین است دیگر» و با لبخند افزود «حتمن آبستن شده ام ».
زن گفت «کاش شده بودی ، اگر مردها آبستن می شدند از بی شعوری بیرون می آمدند».
(ساعت شوم – گابریل گارسیا مارکز-ترجمه ی احمد گلشیری)

... و با آرزوی سلامتی برای اونی که تو راهه.

نوشته : آیتام در ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۳


«در سکوت»

سزدم چو ابر بهمن که برین چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

شب، زیر نور ملایم، کنار باغچه قدم می زد. گویی می خواست تنهایی هایم را یادم بیاورد و طعم تلخ حسرتی سنگی را برایم زنده کند .
می خواست مرا به یاد هوس های نافرجام بیاندازد.می خواست ترانه های یخ زده و غمگین را با خود زمزمه کنم.
بی تفاوت و سنگین سر در کارهای خویش داشت ، با لباسی ساده به تن و بی هیچ زینتی . نه متوجه چیزی بود و نه چیزی را متوجه خود می کرد.او آرام و نرم نرم قدم می زد و من به سرد بی انتها می نگریستم.به درختان خاموش و استوار. به تاریکی که گویی تمام ذرات را احاطه کرده بود و به چیزهای معمولی خسته کننده اطراف.همان هایی که هر روز هزاران بار می بینیم و بی توجه از کنارشان می گذریم. رویشان پا می گذاریم و له شان می کنیم.چیزهایی که دیدن یا ندیدنشان یکی است.
فکر نمی کردم که چه می کند یا با خود چه می گوید. چه اهمیتی داشت. آرامشی که در پس لباس های سفیدش موج می زد تو را هم آرام می کرد.
می دانستم اگر نه لحظه ای ،بالاخره دقیقه ای دیگر خوواهد رفت - و من را که هیچ گاه متوجه ام نشد- با درختان و جیرجیرک ها تنها خواهد گذاشت.مرا با رویا هایم و هر چه که در دل دارم.
و او رفت.ساکت و ملایم.بخشی از آرامشش را جا گذاشت و بخشی از وجودم را برد و مرا با غصه هایم تنها گذاشت.
نمی دانستم شاد باشم یا غمگین ، پس همان طور در بی حالتی محض باقی ماندم و زندگی معمولی خویش را پی گرفتم تا …

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۳


 

بازی های آسیایی 2002 بوسان تمام شد.حالا می تونیم پشت قهرمانی باور نکردنی تیم ملی فوتبال قایم بشیم و دَهم شدنمونو فراموش کنیم.

نوشته : آیتام در ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٢


«بچه های انتظار و فحش هایی که روی دیوارن»

از این هفته کلاس های آموزشگاه شروع شد.سال سومیه که پشت کنکور هستم.سال اولو خوب نخوندم و چیز بدرد بخوری قبول نشدم.سال دوم (یعنی پارسال) هم قرار بود برم دیار کفر که عموی محترم! که خودش پیشنهاد بردن منو کرده بود زیر قولش زد و من هم الاف شدم،به همین راحتی!
شاید هم خودم احمق بودم که به کس دیگه ای امید وار شدمو و سرنوشتمو به دستش سپردم.بگذریم.
******
یه سال از این احوالات دور بودم،هیچ کدوم از این بچه ها رو نمی شناسم ولی انگار همشون یه جورایی برام آشنان.حتی اگر باهاشون هیچ حرفی نزنی می دونی تو فکرشون چی می گذره.
این کلاسا هم با در و دیوار خط خطی که روش پُِره از امضا و نقاشی و اسم و خط و فحش و این روز ها آدرس های اینترنتی(این هم از تاثیرات تکنولوژی!)،آشنان.
ساعت نگا کردنا و ساعت پرسیدنا و لحظه شماری برای تمام شدن کلاس هم برام آشنان.
میزای کوچیک سه نفره وبازم خط خطی که تو دبستان روشون نشستیم و تا دبیرستان همرامون بود و بعد کلاسای کنکور و حتی جلسات کنکور برام آشنان(واقعن قیافه بچه ها موقع نشستن رو این نیمکت ها دیدنیه.این که چطور مچاله شدنو هی جابجا می شنو و ... . خود من که با اجازتون کمی حسین رضازاده تشریف دارم همیشه بعد از یک و نیم ساعت کلاس احساس می کنم اون جام باد کرده!).
*****
بچه پاشو بورو بشین سر درست!
آخ!!!

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۱


 

اگر از دوست داران صادق هدایت هستید میتونید مجموعه ای از داستان های کوتاه از کتاب های «سگ ولگرد» ، «سايه روشن» ، «زنده بگور» و «سه قطره خون» در نسخه pdf اینجا بخونید.

نوشته : آیتام در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢۱


 

«...هیچ حکومتی در جهان بیشتر از حکومت اسلامی ایران در آمریکایی کردن منطقه خلیج فارس و حتی غیر مستقیم جهان نقش نداشته است.
...یکی ازجامعه شناسان برجسته ایرانی به من می گفت که آمریکا هیچگاه بیش از این در ایران طرفدار نداشته است و این از لطف «مرگ بر آمریکا»های حکومت تهران است!
بنابراین نوع برخورد ایرانی [جمهوری اسلامی] با آمریکا ما را به نوعی استهزا وگرنه یک جنگ خواهد کشانید.جنگی که پیش از وقوع برنده و بازنده آن مشخص است.رقابت که با «مرگ بر» و «پرچم سوزی» نمی شود.»
متن کامل مصاحبه خواندنی با مارک فررو،تاریخ نگار فرانسوی را می تونید در کنار مقاله ای از عبدالکریم سروش، گفتگویی با بهزاد نبوی ، گفتگوی رودرروی حمید رضا جلایی پور با خشایار دیهیمی و مجموعه مطالبی دیگر ذر آخرین شماره ی ماهنامه آفتاب (شماره 18-شهریور 81) بخونید.
(البته برای دیدن صفحات نیاز به adobe acrobat reader دارید)
****
بيماري يک مردم نگار و مردم نگاری يک بيماری رو برید بخونید،بعد بازم بگید ایران بده!

نوشته : آیتام در ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٠


«اندر احوالات کنکوری ها »

نمی دانم چرا همه اش مرثیه سرایی شد.قرار نبود این طور باشد،ولی بعضی موقع ها اجتناب ناپذیر است.
بگذریم ،نمی خواهم این دو، سه شود.
***
«اندر احوالات کنکوری ها »
شیخ سام الدین دربه در

یکی را بدیدم رفت آموزشگاه
شنیدم که می خواد بره دانشگاه

چو دیدش به خدمت که باید بره
دگر روی به سر زد اون پسره

کسی گفتش ای احمق زار جوی(1)
یکی مشکلت می بپرسم بگوی

نگفتی که قبله است قانیشگاه(2)؟
چرا پس تو موندی توی زایشگاه

مشو خر تو ای بچه، مداد به دست
که همه راست آنجا زنبیل به دست

تو کی خواهی شد آخر آدم ،جوجه؟
وای از دست این سام الدین بزمجه

(1).زار جوی کسی است که بر لب جوی می نشیند و به احوال زار خویش زار می زند.
(2).قانیشگا در زبان آذری امروزی مورچه معنی می دهد ولی در اینجا مراد استاد همان مکتب خانه بوده است و «ه» آخر آن نشانه ی هیچی نیست.
***
خب، حالا این به آنها در.




نوشته : آیتام در ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٩


"مرثیه ای در نتوانستن"

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
«صادق هدایت»
***
احساس اینکه کاری را نمی توانی انجام دهی خیلی تلخ و گزنده است و اگر این احساس همیشه همراهت باشد (مثل بار که همیشه همراه باربر است و فقط در هنگام خواب میتواند آزاد باشد-بدون بار-واین بی آن است که بخواهد و یا دوست داشته باشد و سرنوشتش کمر خمیده در آخر عمر است،مثل این که سالها خم و راست شدن در برابر کوچک و بزرگ به او اجازه نمیدهد حتی در آخر عمر کمر راست کند و شاید اگر هم بخواهد از روی عادت نتواند- بگذریم که این روزها باربری هم مدرن شده است- چقدر از موضوع پرت شدم)مثل همان خوره ای می شودکه هدایت از آن سخن گفته است.
***
خستگانرا چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

نوشته : آیتام در ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱۸


مرثیه ای برای مبارزی که آواز می خواند

(توضیح این که قرار بود این نوشته را 12 شهریور- دو روز بعد از مرگ فرهاد- در وبلاگ قرار بدهم که به دلایلی ممکن نشد،و حالا با نزدیکی به چهلمین روز درگذشتش -هر چند کمی دیر باشد- این کار را می کنم)
مرثیه ای برای مبارزی که آواز می خواند

روبروی روزنامه فروشی طبق عادت تیتر روزنامه ها را مرور می کردم."فرهاد درگذشت"،بی اختیار ،اِِ بلندی گفتم،کسی آنجا نبود که متوجه من شود.
حالا با خود زمزمه می کردم<<گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت...>>.حالا می توانم تصور کنم غبار اندوه سالها را می تکاند.
در غربت هم مُرد،مثل خیلیها که به جای آغوش ملت در دیار غربت مردند.
هیچ کس هم او را تحمل نکرد که فریادگر آزادی بود و آزادی در اینجا مرده است.
***
تو زمزمه گر غمگین دردهایمان بودی،تو مردی بودی که خواندن برایت نه شغل یا تفریح بلکه وسیله ای برای مبارزه بود در راه رهایی.
باور نمی کنم <<می اندیشم که شاید خواب بوده ام،می اندیشم که شاید خواب دیده ام...>> اما تو هستی،مگر خودت نمی خواندی <<زمان در من خواهد مُرد و من بر زمان خواهم خفت...>>.
وقتی می مردی،به چه فکر می کردی؟ شاید در فکر یک<<سقف بی روزن>> بودی یا از <<شب و ستاره>>می گفتی،نمی دانم.
تو یکشنبه شب مردی اما برای ما هنوز هم<< جمعه از ابر سیاه خون می چکه>>.تو رفتی اما ما زمزمه می کنیم:
<<جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه ،زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه...>>
<<گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین...>>
<<وقتی من بچه بودم غم بود اما کم بود...>>
تو رفتی اما ما می دانیم که تو خواندی برای این که<< یک شب ماه بیاد>> برای این که دیگر <<کوچه ها باریک نباشند،دکونا بسه نباشن،خونه ها تاریک نباشن>> .
تو خواندی تا<< سازهای شیکسه>> صدا کنند.

نوشته : آیتام در ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٧


 

از اینکه مدت زیادی نتوانستم وبلاگم را update کنم متاسفم.به هر حال این را به حساب عدم تداوم در کارها و فراز و نشیب متداول ایرانی بگذارید(که البته همیشه بهانه ها و توجیح هایی برای آن وجود دارد) .به هر حال این روزها که عنوان مبارک و ننگین "پشت کنکوری" را یدک می کشم تصمیم گرفته ام که وبلاگ نویسی را جدی تر ادامه دهم(آخر این هم از دیگر خاصیت های ما ایرانی هاست که در شرایط سخت بهتر کار می کنیم)،البته با ایده هایی جدیدتر و متفاوت تر(این هم تبلیغات!).

نوشته : آیتام در ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٧


 

هوا خیلی گرم است.
فراتر از "بس ناجوانمردانه".نمی دانم خرماپزان که می گویند همین است یا نه؟
از کنار درختان که عبور می کنی احساس می کنی بوی تند سبزرنگی از آنان متصاعد می شود گویی که درختان هم عرق می کنند!
آفتاب نیز که با دست ودلبازی زیاد وخشماگین حرارتش را به ما می بخشد،و ما...ما چه می کنیم؟

***
دارایی سه تن از ثروتمندترین های جهان بیش از دارایی 45 کشور فقیر دنیا است(توضیح اینکه این جمله خبری است).

***

چه اهمیتی دارد؟

در تکاپوی یافتن،به این سو و آن سو نظر می افکنم.
این منم؟انسان؟
سربسر فرشتگان می گذارم و یا شاید این که آنها مرا دست انداخته اند.چه می دانم،اصلن چه اهمیتی دارد؟
تلاش برای گفتن ناگفتنیها وندانستن این که چه کسی تعیین می کند چه را نباید گفت.
بگذار از این هم بگذریم،مثل خیلی چیزهای دیگر که گذشتیم و کسی دم نزد و اصلن خبردار نشد که دم بزند.
چه اهمیتی دارد؟
تو ندانستی در آن لحظه که من بودم که دلاورانه(نگو که خود ستایم) ایستادم و فنا شدم،چه کسی می داند.
شاید این هم برایت اهمیتی ندارد؟
چه اهمیتی دارد؟
من نفرین شده بودم به جرمی که تو ستایش شده بودی برای آن.
چه اهمیتی دارد؟
من داغ های بی شمار بر گرده خویش می کشیدم و تو...یادم نمی آید.شاید سکوتت همان عذاب آخرین بود، همان عذاب آخرین.
چه اهمیتی دارد؟







نوشته : آیتام در ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۱٠


ما بچه های وبلاگ نویس!

با گردشی در وبلاگ های مختلف (به قول بچه ها " وبلاگستان ") با انواع و اقسام وبلاگ ها روبرو می شوید.
وبلاگ هایی که به روش های مختلف سعی در جلب مخاطب دارند( یا ندارند).
به نظر می رسد می توان دسته ای از وبلاگ نویسهای قدیمی تر را در گروهی قرار داد.معمولن موقع خواندن این وبلاگ ها چیز زیادی دستگیرتان نمی شود چون یا در حال تعارف کردن به همدیگر هستند یا دارند "هندونه زیر بغل " همدیگر می گذارند(تو این گرما چه حالی هم دارد،مگه نه؟!) و خلاصه ریش سفید بازی و ما اینیم دیگه!.انگار که اگر این دوستان نبودند کسی اینجا وبلاگ نویس نمیشد(شایدم نمیشد!).
البته جا دارد از آقای درخشان به خاطر اطلاعات خوبی که در اختیار وبلاگ نویسها قرار داده اند تشکر کرد و همینطور سایت خاطرات و احسان.
دسته ای هم که با نوشتن درباره مسایل دختر پسری وسکس و این حرفا سعی در افزایش hit های خود دارند.
البته گاهی وبلاگ های خوب و بی شیله پیله مثل افکار پراکنده یک زن منسجم هم پیدا می شود.
و بعد وبلاگ روز نامه نگاران که مسعود خان بهنود هم به تازگی به جمعشان پیوسته اند.
و وبلاگ های شخصی که از نظر من بخش جالب کار وبلاگ ها است،مثل این و یا تا حدی این یکی.
البته من قصد تقسیم بندی وبلاگ و این حرفا رو ندارم که نه حوصله اش را دارم نه بلدم ونه اینقدر بیکارم.(در ضمن گویا عنکبوت خان تقسیم بندی به سبک خودشان داشته اند).
این فقط آنچه بود که در گشت و گذار کوتاه اینجانب در وبلاگستان به نظر بنده حقیر تازه وارد رسید(چقدر متواضع!).
به هر حال وبلاگ نویسی به نظر من یک موضوع کاملن شخصی است(یعنی به کسی ربط نداره)." آنها شخصي تر و خصوصي تر از روزنامه نگاري سنتي و عمومي تر از دفتر چه خاطرات هستند".(از خاطرات).
شاید نوعی "روز" نامه نگاری.
من در این وبلاگ به دنبال hit بیشتر نیستم که اگر بودم آن وقع موضوع آن را چیز دیگری انتخاب می کردم(من چه قدر شعار نمی دم!).
این وبلاگ یک وبلاگ کاملن شخصی است(چهار دیواری اختیاری و ...) همین!.
اما یک موضوع دیگر(اگر من نظر ندم شما چی کار می کنید؟) پیدایش یک نوع زبان نوشتاری جدید که خیلی نزدیک به زبان عامیانه است(و شاید بیشتر بتوان گفت slang) یا نوعی عامیانه نویسی.
به هر حال من تخصصی در زبان شناسی و مردم شناسی اصولن هیچ نوع" شناسی" دیگر ندارم اما فکر می کنم یکی از کارهای مهم افرادی مثل هدایت و جمالزاده و دهخدا و... ثبت بخشی از زبان و فرهنگ عامیانه دوره تاریخی خاصی است(نتیجه غیر اخلاقی اینکه ما وبلاگ نویسها آدم های مهمی هستیم).
دست من خسته شد از بس که تایپ کردم(شما از خوندن خسته نشدید؟)پای من هم خواب رفت،تا خودم خواب نرفتم خداحافظ.

نوشته : آیتام در ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٤


 

ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی.-
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی است در مرز ناممکن.
نمی بینی؟
ای کاش آب بودم-به خود میگویم-
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
(-تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
در اتش سوختن را؟)
یا نشای سست کاجی را سرسبزی ی جاودانه بخشیدن
(-از آن پیشتر که صلیبی اش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟)
یا به سیراب کردن لب تشنه ئی
رضایت خاطری احساس کردن
(- حتا اگرش به زانو نشانده اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردن اش بزنند؟

حیرت ات را بر نمی انگیزد
قابیل برادر خود شدن
یا جلاد دگر اندیشان؟
یا درختی بالیده نابالیده را
حتا
هیمه ئی انگاشتن بی جان؟)


می دانم می دانم می دانم
با این همه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است.

آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ای بودم پاک
از نم باری
به کوه پایه ئی.
نه در این اقیانوس کشاکش بیداد
سر گشته موج بی مایه ئی.
" شاملو "


نوشته : آیتام در ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۳


 

هوا تاریک است وهمه جا سکوت.تو در پی ناشناخته ای نظر به بیرون می افکنی و سکوت تو را فرا میگیرد.تو برای یافتن و شاید شکار کردن رفته بودی ولی خود شکار می شوی و نه،شاید غرق می شوی در سکوت و در تنهایی خویش.
انگار همین دیروز بود که تو را اینجا فرستادند به جرمی یا بهانه ای .به یاد داری ضجه هایت را؟
گویی می دانستی اینجا چه بر سرت خواهد آمد.من هم می دانستم.
او هم می دانست...خوب هم می دانست.

***

زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد
توبه کردم که ندانسته به جایی نروم

کی می دونه این شعر از کیه؟


نوشته : آیتام در ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢


 


در آن غروب غمگین و شرجی حال بیرون رفتن از خانه را نداشتم، پس در خانه ماندم و تا به بیهوده گیها فکر کنم(در من غم بیهودگیها میزند موج...) و به ناامیدیها.
فکر کنم به آنچه که نیست و می توا نست باشد و یا آنچه که هست و نمی باید می بود.چقدر زیادند حسرتهای آدمی و نگرانیهایش.
(در این موقع می توانی هدست کامپیوتر را در گوشت بگذاری و صدای گیتار متالیکا را تا آخر بلند کنی و هیچ چیز نشنوی و چشمانت را ببندی و هیچ چیز نبینی،انگار که اصلن تو این دنیا نیستی،هیچ چیز وجود ندارد یا اگر هم وجود دارد گویی اصلن مهم نیست.
داشتم فکر می کردم چقدر خوشبختند این آدمهایی که مثلن متالیکا یا مایکل یا مثل اینها را می پرستند - گویی که خدایشان هستند- و مثلن تنها نگرانیشان این هست که حالا اینها چه می کنند و... . بالاخره نوعی فراموشی هست و اصلن چه لذتی دارد که معبودت ا ینقدر زمینی باشد و دم دست.کاش من هم می توانستم!).

نوشته : آیتام در ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/۳٠


 

رفتی؟
به همین راحتی؟
رفت، به همین راحتی!
اصلن مگر آمده بودی که بروی؟اصلن چرا نیامدی؟ اصلن چرا نگفتی که دنبا لت بیایم؟
فراموشش کن.
چطوری؟

نوشته : آیتام در ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/۳٠


 




سوراخی که...

خب این هم نوعی اعلام وجود است ،هر چند به تایپ فارسی عادت ندارم( و برای من که عادت دارم هر چه که به فکرم می رسد را بدون پیش نویس و پاک نویس بنویسم نوعی مقطع فکر کردن است).
وبلاگ هم یکی دیگر از سوراخهایی بود که اگر من توش انگشت نمی کردم نمی شد.






من از مدیران سایت متنفرم!
نمیدانم میدان " توپخونه " را دوست دارید یا نه،ولی چه دوست داشته باشید یا نداشته باشید پیشنهاد نمی کنم این وبلاگ را بخوانید چون" چیزی که به درد شما بخوره توش پیدا نمی شه".
از همین اول هم می خواهم موضع خود را درباره ی مدیران سایت روشن کنم (هر چند شاید کمی زود باشد).
آقایان!اصلن از شما خوشم نمی آید .

سیاست یوخدی!
عزیزان من چون عاشق نون و پنیر هستم و دوست هم ندارم مرحوم سعید امامی به خوابم بیاید و این حقیر سرا پا تقصیر را مشعوف کند دور و بر سیاست نخواهم گشت.

دیروز...
دیروز پریروزها از جلوی کوی دانشگاه رد می شدم(باور کنید به 18 تیر ربطی نداره) دیدم یه سکه 5 تومانی افتاده زمین،اول برداشتم نگاش کردم بعد گذاشتمش زمین سر جاش!

اوقات فراغت
اینجا اعلام می کنم از نظرات همه استقبال می کنم.ضمن اینکه فکر می کنم دولت جمهوری اسلامی در آینده از من به خاطر پر کردن اوقات فراغت جوانان بیکاری که پس از خواندن وبلاگ نظر داده اند تقدیر خواهد کرد(شوخی کردم بابا نظر بدید ).

جدن جدی
من ادمی به شدت جدی هستم و اصلن هم اهل شوخی نیستم،حالا می بینید.

روووشن شد؟
نمی دانم مواضع و عقاید واضحه یا نه؟
اگه نیست کتاب خاطرات شعبان بی مخ رو بخونید(خطری نداره).
by


حرفهای جدیتر بمونه واسه بعد.
عزت زیاد

نوشته : آیتام در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٢٩


 

میوه بر شاخه شدم
سنگپاره بر کف کودک.
طلسم معجزتی
مگر پناه دهد از گزند خویشتنم
چنین که
دست تطاول به خود گشاده
من ام!

بالا بلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسی ابر
قدم بردار.

از هجوم پرنده بی پناهی
چون به خانه باز آیم
پیش از آن که در بگشایم
بر تخت گاه ایوان
جلوه ای کن
با رخساری که باران و زمزمه است.

چنان کن که مجالی اندکک را در خور است،
که تبردار واقعه را
دیگر
دست خسته
به فرمان
نیست.
«شاملو»

نوشته : آیتام در ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٢٩