درباره نویسنده
رشیدرمضانپور
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رشیدرمضانپور
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • غزل شماره یازده تا بیست
  • غزل شماه یک تا ده
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
دوستان من
     
  • پرتال پزشکان ایران
  • اخبار حوزه سلامت
  • وبلاگ های پزشکان
کدهای اضافی کاربر



دیوان حافظ
غزل شماره یازده تا بیست
نویسنده: رشیدرمضانپور - جمعه ۱٥ مهر ،۱۳٩٠

غزل شماره یازده

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جھان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم

ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

ھرگز نمیرد آن که دلشزنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سھی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنھار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاھد دلبند ما خوش است

زان رو سپردهاند به مستی زمام ما

ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی ھمیفشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی ھلال

ھستند غرق نعمت حاجی قوام ما

 

غزل شماره دوازده

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواھد شد مگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا ھمراه بفرست از رخت گلدستها

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید

زینھار ای دوستان جان من و جان شما

کی دھد دست این غرض یا رب که ھمدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

ای صبا با ساکنان شھر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوریم از بساط قرب ھمت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شھنشاه بلنداختر خدا را ھمتی

تا ببوسم ھمچو اختر خاک ایوان شما

میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکرافشان شما

 

غزل شماره سیزده

میدمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب

میچکد ژاله بر رخ لاله

المدام المدام یا احباب

میوزد از چمن نسیم بھشت

ھان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بستهاند دگر

افتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمک

ھست بر جان و سینهھای کباب

این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب

بر رخ ساقی پری پیکر

ھمچو حافظ بنوش باده ناب

 

غزل شماره چهارده

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاھی نازنینی را چه غم

گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت

ھمچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

در سحرگاھان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

 

غزل شماره پانزده

ای شاھد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بھشتی که دھد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

ھر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه ھش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

 

غزب شماره شانزده

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جھان انداخت

شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن

که آب روی تو آتشدر ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دھان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره میزد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دھان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

ھوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه میشویم

نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جھان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جھان انداخت

 

غزل شماره هفده

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مھر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مھر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زھد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

ھمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

غزل شماره هجده

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی

که دم و ھمت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواھد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

 

غزل شماره نوزده

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

ھر که آمد به جھان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که ھشیار کجاست

آن کس است اھل بشارت که اشارت داند

نکتهھا ھست بسی محرم اسرار کجاست

ھر سر موی مرا با تو ھزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مھیاست ولی

عیش بی یار مھیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دھر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

غزل شماره بیست

 

روزه یک سو شد و عید آمد و دلھا برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زھدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیب است بدین بیخردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بھتر از زھدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواھد بود

ور بود نیز چه شد مردم بیعیب کجاست.

نظرات ()



غزل شماه یک تا ده
نویسنده: رشیدرمضانپور - دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٠

غزل شماره یک

 

الا یا ایھا الساقی ادر کاسا و ناولھا

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلھا

به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلھا

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون ھر دم

جرس فریاد میدارد که بربندید محملھا

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلھا

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین ھایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلھا

ھمه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نھان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلھا

حضوری گر ھمیخواھی از او غایب مشو حافظ

 

متی ما تلق من تھوی دع الدنیا و اھملھا

 

غزل شماره دو

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا ھمیروی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

 

غزل شماره سه

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال ھندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواھی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شھرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دھر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 

غزل شماره چهار

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اھل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سھی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مھر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زھره به رقص آورد مسیحا را


غزل شماره پنج

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنھان خواھد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مھر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

ھات الصبوح ھبوا یا ایھا السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بینوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند

اشھی لنا و احلی من قبله العذارا

ھنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای ھستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

غزل شماره شش

 

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاھی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناھم

مگر آن شھاب ثاقب مددی دھد خدا را

مژه سیاھت ار کرد به خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا

ھمه شب در این امیدم که نسیم صبحگاھی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا که جرعهای ده تو به حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاھی اثری کند شما را

 

غزل شماره هفت

 

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاھد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا ھمیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن ھنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بھشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

 

غزل شماره هشت

ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمیخواھیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینه نالان من

سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود

کس نمیبینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

ھر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

 

غزل شماره نه

رونق عھد شباب است دگر بستان را

میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

ھست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مھمان را

ھر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 

غزل شماره ده

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به ھم منزل شویم

کاین چنین رفتهست در عھد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا ھیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرھیز کن از تیر ما

 

 

 

نظرات ()



به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده: پرشین بلاگ - دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٠
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نظرات ()